به گزارش همدان پرس؛ این خطای راهبردی در دستگاههای برنامهریز، خود را در دلبستگی به اقدامات نمایشی و تفسیرهای گزینشی از آمار نشان میدهد. در منطق اداریِ معطوف به گزارشدهی و نمایش دستاورد، این تراژدی عمیقاً انسانی به یک «شاخص عملکرد» تبدیل میشود که باید هرچه سریعتر بهبود یابد، نه آنکه در لایههای پیچیده آن تأمل شود. چنین نگرشی، مدیران و برنامهریزان را از مواجهه با تودرتوی اقتصادی، اجتماعی و روانشناختی این بحران بازمیدارد و به جای آن، مداخلاتی صوری را ترویج میکند که در بهترین حالت، نقش مسکنی موقتی ایفا میکنند.
نماد آشکار این رویکرد، تمرکز افراطی بر آمارهای کوتاهمدت است. اعلام یک «کاهش درصدی» در بازهای محدود و تبدیل آن به سکوی نمایش موفقیت، عمیقاً گمراهکننده است. این نگاه، عدد را از بافت انسانی و جغرافیایی خود جدا میکند و از پرسشهای حیاتی طفره میرود: این کاهش در کدام گروههای اجتماعی رخ داده است؟ آیا این رقم، افزایش خاموش آمار در مناطق بحرانی یا در میان قشرهای خاص را پنهان نکرده است؟ چنین گزینشگری آماری، جغرافیای واقعی رنج را نادیده میگیرد و یک فاجعه ساختاری را به مجموعهای از «موارد» منفرد تقلیل میدهد.
این سیستم مدیریتی، مسئله را در قالب یک «مشکل فنی» تعریف میکند. راهاندازی خطوط تلفن بیپشتوانه یا انتشار گزارشهای دورهای، از این توهم سرچشمه میگیرد که خودکشی یک «نقص سیستمی» است که با یک «اصلاحیه اداری» رفع خواهد شد. حال آنکه خودکشی، پیش از هر چیز، نشانگر یک شکست در سیاستگذاری اجتماعی است؛ تجلی ناتوانی ساختارها در حفظ پیوندهای اجتماعی، تأمین حداقلی از کرامت، و ایجاد افقی برای امید.
نهادهای سیاستگذار عموماً فاقد آن ظرفیت و اراده هستند که با این ابعاد وجودی بحران روبرو شوند. آنها ترجیح میدهند با زبان خشک ارقام و «پروژههای ضربتی» گزارش دهند، زبانی که از شنیدن «رنج انباشته در سکوت» ناتوان است. این گریز از پیچیدگی، خود به بخشی جداییناپذیر از چرخه شکست تبدیل شده است.
نتیجه آنکه بحرانی به این عمق، در پشت بازی با ارقام پنهان میماند. تمرکز بر نوسانات عددی، ما را از دیدن الگوی گسترده رنج بازمیدارد. تا زمانی که منطق حاکم بر فهم و مواجهه مدیران، منطق کمیسازی و نمایش باشد، هر اقدامی در نهایت به تداوم همین دور باطل کمک خواهد کرد: دوری که در آن، واقعیت زنده یک تراژدی، قربانی سادهسازی اداری میشود.